تبلیغات
دنیای گوگولی مگولی ما - مطالب ღRomansღ دنیای گوگولی مگولی ما - مطالب ღRomansღ
http://www.uplooder.net
حس خوبیه... 

حس خوبیه ، ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده

واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده

حس خوبیه …

حس خوبیه ، ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه

دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه

حس خوبیه …

تو همین ، لحظه که دلگیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترم

اگه حس خوبتو به من نبود فکر عاشقی نمیزد به سرم

به سرم ..

به من ، انگیزه ی زندگی بده تا دوباره حس کنم کنارمی

به دروغم شده دستامو بگیر الکی بگو که بی قرارمی

الکی …

حس خوبیه ، ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده

واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده

حس خوبیه …

حس خوبیه ، ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه

دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه

حس خوبیه …

اون تو بودی که همیشه با نگاش لحظه های منو عاشقونه کرد

این منم که تو تموم لحظه ها واسه عاشقی تو رو بهونه کرد

هرگز اون نگاه مهربون تو بی تفاوتی رو یاد من نداد

من پر از نیاز با تو بودنم مگه میشه قلب من تو رو نخواد

حس خوبیه ، ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده

واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده

حس خوبیه …

حس خوبیه ، ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه

دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه

حس خوبیه …

پ ن:قشنگه شعرش نه؟


     
×CM()   

تریلر راز پنهان فصل دوم 

♕رمانی♕
♛طنز♛
♕غمگین♕
♛ماجراجویی♛
♕معمایی(یکم)♕
♛همه و همه در رمان♛
♕راز پنهان♕
برای گذاشتن داستان 50 نظر بدین•~•

     
×CM()   

داستان بابا لنگ دراز قسمت اول 
قسمت اول
وقت هایی که من پیام بازگانی میدم :*
وقت هایی که راوی فرکانس میده :$
بسیار خب بفرمایید ادامه
Watashi no ashinaga Ojisan.jpg


رمان در همسایگی گودزیلا 

دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت pdf,java,apk,epub

رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا

خلاصه ی داستان:

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان…یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن…رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه…اماباورودش به خونه جدید…

 

قسمتی از متن رمان:

-پاشو رها… بلند شو ببینم…چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!…دیرشده!
این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟…
انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم…از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم…تومن و نمیشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من…پاشو…دیرشده!
دهه…یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما…این خانوم اومده مارو باخودش ببره…چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
-اه…اری…من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
– یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
– یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
– امروز باحسینی کلاس داریما!
– خب داشته باشیم.
– خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟
پتورو کشیدم روی سرم وبا لحن خواب آلودی گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
وچشمام و بستم.
– رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
– بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
– چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
همون طور که چشمام بسته بود و سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی…خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
– اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!۷:۴۵!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و چهارتا شیویدو ریختم بیرون.اهل آرایش نبودم و درضمن وقتشم نداشتم…پس بیخیالش شدم و روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید از روبروی هال می گذشتی و به این شکل آشپزخونه کاملا به هال دید داشت.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام…


     
×CM()   

دنیای شگفت انگیز ویولت فصل سوم 
برین ادامه


رمان زندگی شگفت انگیز ویولت فصل سوم 
برین ادامههههههه


دنیای شگفت انگیز ویولت فصل دو 
بدویین بدویین


دانلود رمان آوای انتظار 
دانلود رمان آوای انتظار
نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (pdf)
نویسنده :  Melika.a کاربر رمان فوریو
تعداد صفحات : 546
ژانر : عاشقانه،اجتماعی،طنز 
دانلود رمان آوای انتظار
خلاصه رمان :
اوا دختری متفاوت...
دختری که توی درد زندگیه خودش دست و پا میزنه 
اوای قصه ما توی خانواده فقیر نشینی زندگی میکنه ...یک روز که اینه همیشه دنبال کار میگرده با پسری برخورد میکنه 
که این برخورد میشه جرقه اشناییشون و ...
دانلود رمان آوای انتظار


     
×CM()   

دنیای شگفت انگیز ویولت فصل دو 
سلام باری دیگر آمده ام برین ادامه 


دنیای شگفت انگیز ویولت فصل دو 
سلام سلام اومدم با فصل دو
چقدر زود=|
برین ادامه


girl^^  


anime girl happy^^  


anime ^^ 
 


رمان 
سلام گلگلکا 
دارم داستان مینویسم 
که 
ژانر:طنز 
فانتزی 
مدرسه ای
اکشن
و… ....
خوب حالا برین ادامه تا با شخصیت هاش 
آشنا بشین^_-
لطفا بهم کمک کنید اسمشو چی بذارم-_-